|
|
دوستان
رهبران بهائيت همواره بر جدايي دين از سياست تأکيد داشته و به دنبال آن، برعدم پيوند بهائيت و بهائيان با جهان سياست اصرار ميورزند. عباس افندي بر آن بود که «بين قواي دينييه و سياسيه تفکيک لازم است» و هم او گفته است که «بهائيان به امور سياسي تعلقي ندارند» و مهمتر از آن، از منظر وي: ميزان بهائي بودن و نبودن اين است که هر کس در امور سياسيه مداخله کند و خارج از وظيفه
خويش حرفي زند يا حرکتي نمايد همين برهان کافي است که بهائي نيست، دليل ديگر نميخواهد... نفسي از» بهائيان «اگر بخواهد در امور سياسيه در منزل خويش يا محفل ديگران مذاکره بکند، اول بهتر است که نسبت خود را از اين امر [بهائيت] قطع نمايد و جميع بدانند که تعلق به اين امر ندارد. خود ميداند، والاّ عاقبت سبب مضرت عمومي گردد» . بر همين مبنا، به پيروان خود حکم ميکند و همچنين به آنان اطمينان ميدهد که: به نصوص قاطعه الهيه، در امور سياسي ابداً مدخلي نداريم و راءيي نزنيم» .{1}شوقي که پس از عباس افندي رهبري بهائيان را به دست گرفت نيز در اين زمينه سخنان فراواني دارد. براي نمونه، ميگويد: «معاذالله از مداخله در امور سياسي، احباء بايد به کلي از اين شئون در کنار باشند و از هر وظيفهاي که منجر به مداخله در امر سياست شود، بيزار گردند» .{2 { صادرکنندگان احکام و فتاواي ياد شده، علماي ايران را به علت مداخله آنان در سياست، محکوم کرده و ادعا ميکنند که حضور علماي شيعه در صحنه سياست در چند قرن اخير، باعث زيانهاي فراواني به جامعه و کشور گرديد.{3{ وقتي رهبران کيشي اصولاً دين را از سياست جدا شمرده و ادعا کنند خود به اين مرام پايبندند و اکيداً نيز از پيروان خود بخواهند که چنين باشند، و حتي شرط و نشانه بهائي بودن را عدم پيوند با سياست بدانند، طبيعي و منطقي است که مداخله علماي اسلام و شيعه در امور سياست را محکوم بکنند. اما واقعيات عيني تاريخ از عملکرد بهائيان و رهبران آنها، حکايت ديگري دارد و ماهيت ديگري از آنان ترسيم ميکند.
به گواه تاريخ، رهبران بهائي، حکم جدايي دين از سياست و عدم مداخله علماي روحاني در امور سياسي را تنها براي علماي اسلام و ايران صادر کردهاند و خود را مشمول آن حکم ندانسته و با تمام وجود در صحنه سياست فعال بوده و هستند. اين رويکرد و مواضع دوگانه، دست کم هنگامي ميتواند اعتباري در عالم عقل و علم بيابد که تاريخ بر زيانبار بودن مداخله علماي ايران در امور سياسي، و سودمند بودن فعاليتهاي سياسي بهائيان براي سرنوشت جامعه و کشور گواهي بدهد. و اين در حالي است که تاريخ در اين باره قضاوت ديگري داشته و اوراق آن مشحون از دفاع مؤثر علما از اين آب و خاک و تماميت ارضي ايران و دفاع از حريم دين آسماني اسلام در مقابل هجوم نظامي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي غرب استعمارگر از يکسو، و همسويي فعاليتهاي فرقه بابيه و بهائيه ــ به مثابه حزبي سياسي ــ با بيگانگان و دشمنان کشور از سوي ديگر است.
چنانکه گذشت، رهبران بهائي برغم حکم به عدم مداخله دين و علما در سياست، خود به طور جدي فعال صحنه سياست بوده و اصولاً ماهيت سياسي آنان بر ماهيت فکريشان غلبه دارد. در موقعيتي که اسلام و روحانيت شيعه به عنوان مستحکمترين دژ پاسداري از هويت و استقلال و تماميت ارضي و وحدت ملي کشور در برابر سلطه استعمار و تجاوز بيگانه مطرح است، و حتي استعمارگران هم بدين واقعيت اذعان داشته و اسلام و علماي آن را مهمترين مانع براي خود شمرده و همه توانشان را براي شکستن آن به کار ميگيرند، نفس تأسيس يک فرقه و ايجاد يک انشعاب، اقدامي در جهت شکستن اين وحدت و اقتدار بوده و آشکارا ماهيتي سياسي خواهد داشت. روشن است فرقهاي که ظهور و بروز آن جنبه سياسي بيابد، هنگامي که موضع و سخن کانونهاي قدرت و سياست جهاني، مبني بر سکولاريسم و جدايي دين از سياست، را تکرار کند، آشکارا عملي سياسي را انجام داده است.
حال بايد ديد آيا بهائيت و سران آن از ابتدا بر عدم مداخله اتباع خود در سياست تأکيد داشتند و به عبارتي اين موضوع جزء اصول اوليهشان محسوب ميشود، يا آن که اين رويّه را به عنوان تاکتيکي حسابشده جهت مقابله با شرايط و اوضاع اجتماعي اتخاذ کردند تا بتوانند با آرامش به پيشبرد اهداف خود نائل شوند؟ آنچه مسلم است بروز و ظهور مشکوک اين فرقه در تاريخ ايران با تنشهاي تند سياسي همراه بود. ظهور فرقهاي با ادعاهاي بابيه و سپس بهائيه که دم از ظهور منجي و موعود منتظر شيعيان و بشريت ميزد و سپس ادعاي نبوت و الوهيت و نسخ اسلام را مطرح کرد خودبخود يک حرکت براندازانه فرهنگي ـ سياسي تلقي ميشود که قلب و اساس يک جامعه را مورد هدف قرار داده است.
حمايت استعمارگران و دشمنان تماميت ارضي و استقلال ايران از اين جريانات، در شرايطي که جامعه ايراني جنگها و درگيريهاي سخت نظامي را با استعمار تجربه کرده بود، سياسي بودن اين تحرک موذيانه را بيش از پيش آشکار ميساخت. از همين رو بود که صدراعظم متدين، اصلاحطلب و ايراندوست عصر قاجار، اميرکبير، چاره کار را در قلع و قمع اين فرقه مسلح و برانداز ديد.
جنگ داخلياي که اتباع باب عليه دولت مرکزي به راه انداخته بودند در آن شرايط خطير ميتوانست استقلال ايران را به باد دهد. بابيه و بهائيه که اميرکبير، ناصرالدينشاه و علما را مانع تحقق اهداف خود ميديدند دست به اقدامات خشونتآميز و تروريستي نيز زدند و پروژه شورش مسلحانه خود را تکميل کردند. تلاش براي ترور اميرکبير، و نيز ترور ناکام ناصرالدينشاه که يکي از متهمين اصلي آن حسينعلي بهاء بود و نيز ترور آيت الله شهيد ثالث در قزوين و دهها جنايت ديگر، حکايت از عزم شورشيان بر براندازي سياسي ـ فرهنگي در ايران دارد. نتيجه اين امر، دستگيري بهاء و تعدادي از اتباع او و نهايتاً تبعيد آنها به بغداد شد که البته دخالت سفير روسيه در آزادي حسينعلي نوري و رهانيدن او از مجازات را نبايد از نظر دور داشت. بهاء و برادرش صبح ازل توانستند بعد از حذف ديگر مدعيان رهبري بابيه، نظير فردي به نام عظيم، رهبري اين جريان را به دست بگيرند و به مدت ده سال در بغداد همان روند سياسي تند را عليه قاجاريه و علما دنبال کنند، که البته موفقيتي برايشان در برنداشت. وقوع اتفاقات مهم در ايران عصر ناصري در اين دوره ده ساله نظير جنگ هرات و تجزيه آن از ايران، تأسيس فراموشخانه ملکم و تعطيل آن به همت آيتالله حاج ملا علي کني، عزيمت ملکم به بغداد و اوج گرفتن تحرکات ضداسلامي آخوندزاده، روي کار آمدن ميرزا حسينخان سپهسالار و طرح مسائل جديد در ايران که بعضي از آن موارد ميتوانست به ترويج بهائيت، البته نه در يک فضاي متشنج بلکه فضايي آرام، کمک کند، در کنار ناکام ماندن حرکتهاي تند و مسلحانه بابيان منجر به تغيير رويه بهائيان از براندازي علني به براندازي نرم شد و تحت پوشش اعلام اطاعت بهائيان از هر رژيم و حکومتي صورت گرفت. حسينعلي بهاء در اين باره ميگويد: «اين حزب (بهائيت) در مملکت هر دولتي ساکن شوند بايد به امانت و صدق و صفا با آن دولت رفتار نمايند . »{4}
عباس افندي هم ميگويد: «بر احباي الهي اطاعت اوامر و احکام اعليحضرت پادشاهي است آنچه امر فرمايد اطاعت کنند. و همچنين کمال تمکين و انقياد [را] به جميع اولياي امور داشته باشند» .{5}
بهائيان به اين نتيجه رسيده بودند که به جاي درگيري با دولتها و مردم، با اعلام عدم مداخله در سياست، حاشيه امنيتي براي ترويج تفکر خود و براندازي نرم ايجاد کنند. آنها در اين مسير، ضمن تمجيد از پادشاهان و عادل خواندن آنان، به روحانيت شيعه حمله و آنها را به جرم! جدا نشمردن دين از سياست و مداخله در سياست، متهم به مخالفت با سلطنت کرده و ميکنند. هوشمند فتح اعظم در توجيه اين ادعا مينويسد:
« وقتي ديانتي ظاهر ميشود جميع مردم صغير و کبير با آن مخالفت ميکنند و بر هدم بنيانش متحد و متفق ميگردند زيرا ديانت به هنگام ظهورش مخالف جميع انتظارات ملل است.{6} ما نيز خود سياستي داريم... به اسبابي معنوي به تعديل عالم اخلاق پردازيم نه آن که تمسک به وسايل ماديه سياسيه جوييم، به قوايي ملکوتي تدريجاً قلوب را تقليب و مسخر نماييم» .{7{
در همين زمينه رهبران بهائي به اتباع خود توصيه مينمايند: «امور اداريه را به دل و جان قبول نمايند بلکه سعي موفور در تحصيل آن مبذول دارند... ادامه حاظرات امريه ادبيه بينهايت اين ايام لازم و مفيد و حشر و آميزش با رجال دولت و ملت از لوازم ضروريه محسوب ولي زنهار اين مخالطه و معاشرت سبب گردد که متدرجاً اجله احباب و اصحاب، مجذوب و مفتون محيط پرشور و آشوب احزاب و سياسيون گردند و از حزب... منفصل و منسلخ شوند» .{8{
"حزب بهائي ظاهراً اعضاي خود را از مداخله در امور آشکار سياسي بازميدارد و در عين حال آنها را به نفوذ در امور اداري، تجاري، صنعتي، زراعي و معارف و علوم تشويقميکند.{9{ظهور افرادي نظير هژبر يزداني، حبيب ثابت، عبدالکريم ايادي، عينالملک هويدا، دکتر ذبيح الله قربان، ظاهراً در همين راستا قابل تعريف است، هر چند برخي از آنان در عاليترين مقامات سياسي دولتي نيز حضور داشتند. دستيابي به چنين موقعيتي فقط در سايه سياست انقياد از حکومت و البته حمايت بيگانگان حاصل ميشد. اين که عباس افندي تأکيد ميکند:
« اي احباي الهي، بايد سرير سلطنت هر تاجداري را خاضع گرديد و سُدّه ملوکانه هر شهريار کامل را خاشع شويد» و يا «بر احباي الهي اطاعت اوامر و احکام اعليحضرت پادشاهي است آنچه امر فرمايد اطاعت کنند و همچنين کمال تمکين و انقياد را به جميع اولياي امور داشته باشند» {10}، تاکتيکي است جهت خروج از بحران و بنبست سياسي و گشودن فضاهاي حياتي جهت تنفس حزب سياسي بهائي و پيشبرد اهداف حزب در قالبي جديد. البته بايد در نظر داشت که اعلام اينگونه انقياد در برابر هر پادشاهي، علاوه بر منافع يادشده براي حزب بهائيت، ميتواند منجر به حاشيه رانده شدن طرف اصلي ماجرا يعني جامعه اسلامي و علماي دين شود که بر اساس آموزههاي الهي و آسماني دين اسلام در مقابل ظالمين و ارباب قدرت که به مردم ستم روا ميدارند ميايستند. توصيه عمومي رهبران و تشکيلات بهائي به پيروان خود اين است که در امور اداري مربوط به محفل بهائيان نظير برقراري جلسات، انجام تبليغات، تشکيل مدارس و چاپ کتب و... بايد تابع حکومت باشند، اما در عين اطاعت «همت بليغ و سعي مستمر به رسائل مشروعه مبذول دارند تا اولياي حکومت محلي و مرکزي اقليم خويش را به صرافت طبع و طيب خاطر تخفيف و تعديل و تبديل احکام مقرره خويش دهند... اما در امور وجدانيه از قبيل تبري و انکار و کتمان عقيده که تعلق به اصل امر و عقايد ا ساسيه اهل بهاء دارد بهائيان در کل اقطار شهادت را بـر اطـاعـت مـقـدم شمرند.{11}
محافل بهائيان همچنين توصيه ميکند که بهائيان هر شهر و محل در صورت برخورد با مشکلات به اولياي امور مراجعه کنند و در آن شهر کميتهاي يا هيئتي را جهت ارتباط با اولياي امور تشکيل دهند.{12} بهائيان سياست خود را در خصوص ارتباط با سياستمداران و اصحاب قدرت تحت عنوان «اطاعت فعال» مطرح ميکردند. در آستانه تشکيل حزب رستاخيز، سياست آنها اعلام وفاداري کتبي به اعليحضرت همايوني» احترام به قانون اساسي و تمکين و تحسين از اصول نهضت ترقي تعالي ايران که به نام انقلاب ششم بهمن معروف است» بود. آنها خود را مطيع فعال معرفي ميکردند نه بيطرف بياعتنا.{13{
تا اينجا ديديم که شعار عدم مداخله در سياست پوششي براي انجام امور سياسي از سوي حزب بهائيت است نه رکني از ارکان اساسي آن، و در عمل نيز موارد نقض فراواني براي رد اين ادعاي آنان وجود دارد. مداخله اين حزب در امور سياسي نظير کودتاي سوم اسفند 1299 و شرکت اعضاي مهم آن در سطوح عاليه حکومت پهلوي حکايت از بطلان اين ادعا دارد. اما اين حکم ظاهراً ابعاد و معاني ديگري هم دارد. گاهي اوقات مراد آنان از اين موضوع، عدم دخالت در براندازي حکومتهاست. اين شعار در زماني مطرح ميشود که توان انجام براندازي وجود ندارد. اما در صورت پيدا شدن زمينه و امکان وقوع، از همکاري و همراهي با جريانهاي برانداز نيز کوتاهي نميکنند. نظير آنچه در عثماني و ايران رخ داد و منجر به انقراض خلافت عثماني و سلطنت قاجاريه شد که در هر دو مورد چهرههاي بهائي حضور دارند. گاهي اوقات منظور وارد نشدن در دعواهاي سياسي است که البته توجيهشان اين است که بهائيت مسلکي جهاني و کلي است و اگر وارد در تنازعات سياسي ـ حزبي شود، شموليت خود را از دست ميدهد. و گاهي نيز منظورشان جلوگيري از جذب افراد بهائي در گروهها و
احزابي است که منجر به جدايي آنها از حزب بهائي خواهد شد. در اينجا بهائيت در قالب يک حزب قد علم ميکند و اعضاي خود را از عضويت در احزاب ديگر منع ميکند. بهائيان ميترسند که «اگر فردي بهائي عضو حزبي سياسي شود مرام و مقصد کداميک را ترويج و تبليغ خواهد کرد» ، و در صورت تعارض و تناقض بين حکم بهائيت با اصلي از اصول حزب سياسي، چه روشي اتخاذ خواهد نمود؟{14{
البته اين براي بهائيت که خود يک حزب سياسي است بسيار خطرناک است. بنابراين به اتباع خود ميگويند:
« اگر بهائيت را انتخاب کرده يا ميکنم بايد به حکم عقل دست از عقايد ديگر بشويم و اگر به عقايد ديگر تمايلي دارم بايد چشم از بهائيت بپوشم. بهاء گفته است اي پسر ارض اگر مرا خواهي جز مرا مخواه... زيرا اراده من و غير من چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد» .{15{
به همين دليل وقتي فردي بهائي به کشور ديگري سفر ميکند، به ويژه جوانان و دانشجويان، موظفند خود را به تشکيلات بهائي در آن کشور معرفي کنند تا در ظل صيانت محافل مقدسه روحانيه» در آيند و از جذب شدن در احزاب ديگر خودداري نمايند. بنابراين، شعار عدم مداخله در سياست دستوري حزبي براي حفظ و صيانت حزب بهائيت از برخورد حکومتها و جلوگيري از جذب شدن بهائيان در ساير جريانات است، وگرنه ذات دعاوي و اقدامات بهائيان و پيوستگي سران آن با قدرتهاي جهاني، جز عملي سياسي نبوده و آنان عدم پايبندي خود به اين شعار را مکرر نشان دادهاند. پيدايش انشعابهاي درون فرقهاي و نبرد براي کسب رهبري فرقه، نوعي ديگر از فعاليت سياسي است. پس از اعدام عليمحمد باب، پيروانش براي کسب جانشيني او با يکديگر به ستيزه برخاستند، اين ستيزه باعث شد بابيان به دو شاخه ازلي به رهـبـري يحيي صبح ازل، و بهائي به رهبري حسينعلي بهاء، که هر دو برادر بودند، تقسيم شوند. موج ترور و خونريزي ميان طرفداران اين دو گروه، رفتار سلاطين و خوانين و ديگر قدرتطلبان را تداعي ميکند. حسينعلي که لقب بهاءالله را به خود اختصاص داده بود، در 1309ق درگذشت. او از فرزندان خود با عنوان اغصان تعبير کرده و عباس را به عنوان غُصن اعظم و محمدعلي را به عنوان غصن اکبر معرفي کرد. بنا بر وصيت او ميبايست ابتدا عباس جانشينش ميشد و پس از او، محمدعلي به اين مقام ميرسيد (قد اصطفينا الاکبر بعد الاعظم). اما دو برادر به اين امر الهي! پايبند نمانده جنگ بين آنان بر سر جانشيني پدر شدت گرفت. هنگامه برپا شد و کار به فحش و ناسزا و نسبتهاي غيراخلاقي به يکديگر کشيد. بدينگونه بهائيان نيز به دو شاخه ثابت (پيروان عباس افندي) و موحد (پيروان ميرزا محمدعلي) تقسيم شدند و هر کدام ديگري را ناقض و مشرک خوانده در ثبات موقعيت خويش کوشيد.{16} در قاموس سياست، اينها همه ماهيت سياسي داشته و نوعي سياستورزي تلقي ميشوند. افزون بر اين، حضور بهائيان در تحولات سياسي ايران معاصر از مصاديق بارز فعاليت سياسي است. نـقـش ويـرانـگـر آنـان در واگـرايـيها و بحرانهاي مشروطيت، حضور آنان در فعاليتهاي تروريستي کميته مجازات، نقش آنان در متلاشي ساختن نـهـضـت جـنـگـل، حـضـور آنـان در بـالاتـريـن و حساسترين موقعيتها و مناصب سياسي حکومت پهلوي اول و دوم و بنابراين، نقش آنان در تعميق وابستگي کشور به بيگانگان و تحکيم سلطه استعمار و امپرياليسم بر مملکت، در اين مقال نميگنجد. (ايام: موضوعات فوق در مقالات گوناگون ويژهنامه حاضر بررسي شدهاند). اما صرفنظر از جهتگيري و ماهيت اين فعاليتها و اين که آيا در راستاي منافع ملي بودند يا منافع بيگانگان، تنها به طرح اين پرسش بسنده ميشود که پارادوکس ميان آن فتاوي محکم مبني بر عدم مداخله در سياست و اين حضور غيرقابل انکار در امور سياسي را چگونه ميتوان توجيه کرد؟! آيا بايد واقعيات عيني تاريخ را انکار کرد يا اصالت و صداقت فتاوا و مفتيان ياد شده را؟ بدينترتيب، راز حمايت بيدريغ قدرتهاي استعماري از بهائيان روشن ميگردد. روشن است که در دنياي سياست و جهان مبتني بر اصالت سود، قدرتهاي خارجي از هيچ فرد، گروه يا جرياني حمايت نميکنند مگر آن که آن را در پيوند با خود و در راستاي منافع خويش بدانند. به راستي صرفنظر از نقض حقوق بشر در سطح کلان و گسترده به وسيله قدرتهاي مسلط جهان، در ديگر نقاط جهان و از جمله در ايران عصر پهلوي که جوانان تحصيلکرده و علماوانديشمندان به جرم مبارزه براي حفظ هويت ملي و کسب استقلال، به مسلخ فرستاده ميشدند، چگونه است که ملت ايران چندان حمايتي از سوي قدرتهاي جهاني مدعي حقوق بشر نميديدند؟ و اکنون چگونه است که همان قدرتها از هيچ کوششي براي رشد و ارتقاي آنها دريغ نميورزند؟ پاسخ با توجه به ماهيت نظام سلطه، و پيشينه بهاييت، ناگفته پيدا است.
.......................................
پانوشتها:
{1}.سيد محمدباقر نجفي. بهائيان. تهران، طهوري، 1357. صص 755 بـه بـعـد.
{2}.همان، ص758.
{3}.عباس افندي (عبدالبهاء)، رساله سياسيه، صص 25-21.
{4} .مجله اخبار امري، ايران، شماره 7-8 (مهر و آبان)، 1344.
{5}.دکتر اسلمنت، بهاءالله و عصر جديد، چاپ حيفا، 1932، ص 302.
{6}. آهنگ بديع، سال دوم، ص4.
{7}.همان منبع.
{8}.شوقي افندي، اخبار امري ايران، شماره 9، دي ماه1324.
{9} . اخبار امري، سال 39، مهر و آبان، شماره 7-8، صص 502 و503.
{10}. عباس افندي، رساله سياسيه، ص 35؛ دکتر اسلمنت، بهاءالله و عصر جديد،
ص302.
{11}. بخشنامه محفل بهائيان، مجله اخبار امري، سال 57، ش 19، 11 تا 29 اسفند
1357، صص 9 و 10
{12}. ابلاغات محفل روحاني ملي بهائيان ايران، اخبار امري، سال 1353، ش 8، ص 218.
{13}. اخبار امري، سال 1353، ش 19، صص 536-537 .
{14}. دکتر محمود مجذوب. «چرا از مداخله در سياست ممنوعيم» ، آهنگ بديع، سال 20 ( 1344)، ش 8، صص305-307 و 323.
{15}. مظفر يوسفيان، «چرا در سياست دخالت نميکنيم» ، آهنگ بديع، سال نهم، ش 2، صص 3-7، 27-23.
{16}. عبدالکريم موسوي. نقطه اولي! جمال ابهي! مرکز ميثاق! تهران، جهان، 1348. صص 137-146 و 155-152.
و همچنين منبع مابقي مطالب بر گرفته از:
- اسماعيل رائين. انشعاب در بهائيت، پس از مرگ شوقي رباني. تهران، مؤسسه تحقيقي رائين، 1357. صص 115-100 .
- رد اتهام وابستگي سياسي بهائيان به اسرائيل و صهيونيسم. شهر النور، 137، خرداد 1359، ص 4.
- بهرام افراسيابي. تاريخ جامع بهائيت (نوماسوني). تهران، سخن، 1368. ص 408.
- رائين، پيشين، ص 124.
نماينده شازند در مجلس شوراي اسلامي گفت: حمايت و مجيزگويي فرقه ضاله بهائيت براي کسب رأي
هيچ جايگاهي ندارد و يک نيرنگ انتخاباتي است.
محمود احمدي بي غش روز جمعه در گفتگو با خبرنگار پارلماني ايرنا، با تقبيح اقدام برخي از داوطلبان انتخابات رياست جمهوري و طرفداران آنها در حمايت از فرقه ضاله بهائيت اظهار داشت: برخيها براي کسب راي، اصول نظام جمهوري اسلامي ايران را زير سوال مي برند و تلاش مي کنند به هر قيمتي که شده راي کسب کنند.
وي تأکيد کرد: اين اظهارنظرها مبني بر اين که بهائيان در ايران داراي حقوق شهروندي هستند غيرقانوني و تخلف انتخاباتي است.
عضو شوراي مرکزي فراکسيون اصولگرايان مجلس يادآور شد: بهائيت فرقهاي است که از نظر دين مبين اسلام، قانون و بزرگان، ضاله شناخته شده است.
احمدي بي غش يادآور شد: قطعاً دستگاه هاي نظارتي بر انتخابات اين اظهارنظرها را مدنظر دارند، مجيزگويي يک فرقه ضاله براي کسب رأي خلاف قانون اساسي است.
وي همچنين نسبت به وعده ها و شعارهاي برخي از نامزدهاي انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري انتقاد کرد.
وي گفت: هر نامزدي اگر جز اين مطلب به مردم وعده بدهد که اگر به من اعتماد کردند و رأي آوردم قول مي دهم خدمتگزار خوبي در چارچوب قانون اساسي باشم، دروغ مي گويد.
عضو کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس ادامه داد: همه اختيارات در ايران در حيطه وظايف رئيس جمهوري نيست، هر فردي که رئيس قوه مجريه مي شود هر کاري از دستش بر نمي آيد.
احمدي بي غش تأکيد کرد: مردم ايران بسيار هوشيار هستند و به همه حرف ها و شعارها گوش مي دهند، اما رأي آنها به اصلح ترين نامزدها خواهد بود. کساني که با دروغ، فريب و نيرنگ مي خواهند رأي مردم را بربايند و خودشان را مثبت قلمداد کنند مطمئناً در آينده شرمنده دروغهاي خود خواهند شد.
نماينده مردم شازند در مجلس يادآور شد: تجربه نشان داده کساني که غلو مي کنند و حرف هاي کذب مي زنند مردم به آنها اقبالي ندارند. شايد در جلسات انتخاباتي آنها شرکت کنند و به سخنان آنها گوش دهند اما به معناي قبول وعده هاي آنها نيست.
احمدي بي غش گفت: وظايف رئيس جمهوري در قانون اساسي مشخص شده است، اگر يک رئيس جمهور کوچکترين اقدامي خارج از وظايف خود کند، مجلس وي را بازخواست مي کند.
بهائيت (به رهبري حسينعلي بهاء و جانشينش عباس افندي) روابط با روسيه را تا سالهاي جنگ جهاني اول ادامه داد ولي پس از آن، به علت فروپاشي امپراتوري تزاري (كه بر اثر حملات آلمان از خارج، و شورش ملت روسيه بر ضد استبداد تزار از داخل، صورت گرفت) پيشواي وقت اين فرقه (عباس افندي) قبلهِاش را از پايتخت تزار به لندن تغيير داد و آثار اين چرخش سياسي نيز به زودي خود را نشان داد.
اعطاي لقب و نشان از سوي لندن به عباس افندي، و ثناگويي رسمي وي از جرج پنجم، جلوهِ بارز اين چرخش بود (ايام: در اين باره به تفصيل در مقالهِ «بهائيت و انگليس» سخن رفته است) و جلوهِ ديگر آن، اقدام افندي به گردآوري و محو جميع نسخههاي «كشف الغطاء عن حيل الاعداء» (چاپ تركستان روسيه) بود كه به دستور خود افندي و به قلم ميرزا ابوالفضل گلپايگاني (و چند تن ديگر از مبلغان شهير بهائي) در
ردّ كتاب نقطه الكاف1 و مصحح و مقدمه نويس آن: ادوارد براون انگليسي، نوشته شده و در آن، تعريضاتي به سياست انگليس صورت گرفته بود. ولي چون چاپ كتاب مزبور زماناً «مصادف بود با پيروزي قشون انگلستان در حيفا، و قبول اطاعت و خدمتگزاري جميع بهائيان نسبت به حكام انگليسي در منطقهِ زير نفوذ انگلستان، عباس افندي صلاح نديد كه كتاب كشف الغطاء با دارا بودن چنان مايههاي ضد انگليسي، و در حالي كه زد و بندهايي صورت پذيرفته بود، انتشار يابد. از اين روي دستور داد پس از جمع آوري دقيق، جميع نسخههاي كشف الغطاء را بسوزانند كه... [تنها] تعداد انگشت شماري از آن در كتابخانههاي انگلستان و فرانسه، و چند نسخهاي در ايران، آن هم در كتابخانههاي خصوصي و محرمانهِ بهائيان، از اين فرمان جان سالم بدر بردند» .2
به نوشتهِ استاد محيط طباطبايي: كشف الغطاء به دستور و نظارت عبدالبهاء و به دستياري ميرزا ابوالفضل گلپايگاني و اديب طالقاني و نعيم سدهي و سمندر قزويني و مهدي گلپايگاني (از فعالان و مبلغان بهائيت) در ردّ مقدمهِ فارسي و انگليسي و تاريخ قديم تازه چاپ به نام نقطه الكاف، از سال 1330 تا 1334 ق تنظيم و تدوين و در عشقآباد روسيه به چاپ رسيده و آمادهِ انتشار شد. اما «سقوط فلسطين به دست انگليسيها و پيدايش مصالح تازهاي كه براثر انقلاب روسيه قوّت جانب گرفته بود سبب شد كه هزاران نسخهِ آمادهِ انتشار از آن به آتش نابود گردد» .3 تلقي و تحليل شاهدان عيني مطلع (همچون عبدالحسين آيتي و فضل الله صبحي، مبلغان مستبصر بهائي) نيز از علت جمع آوري نسخ كشف الغطاء، همين است.4
--------------------------------------------------
پينوشتها:
1. نقطه الكاف از مآخذ تاريخي كهن بابيه است كه مشخصات كامل كتابشناسي آن از قرار زير است: نقطه الكاف در تاريخ ظهور باب و وقايع هشت سال اول از تاريخ بابيه، حاجي ميرزا جاني كاشاني، به سعي و اهتمام ادوارد براون، ليدن 1328ق / 1910م. مرحوم استاد محيط طباطبايي البته در انتساب نسخهِ يادشده به شخص ميرزا جاني كاشاني، تأملات محققانهاي داشت و آن را مربوط به فرد ديگري از قدماي بابيه ميدانست. ر.ك، مقالات ايشان در ماهنامهِ گوهر، نشريهِ بنياد نيكوكاري نورياني، تابستان و پاييز 1355ش 2. بهائيان، محمد باقر نجفي، چاپ اول، ص 390 3. ر.ك، «از تحقيق و تتبع تا تصديق و تبليغ فرق بسيار است» ، محيط طباطبايي، گوهر، سال 4، ش 2، ارديبهشت 1355، ص 113 به بعد 4. ر.ك، كشف الحيل، آيتي، چ 4: 2/160؛ خاطرات صبحي دربارهِ بابيگري و بهائيگري، صص 127ـ134؛ اسناد و مدارك درباره بهائيگري، صص 92ـ96.
یکی از ادعاهای بهاالله همچون باب مساله امیت یا همان درس ناخواندن و عدم کسب علوم به شیوه متداول روز می باشد. ایشان چون ادعای پیغمبری داشته اند خواسته اند به شیوه انبیا پیشین که دارای علم الهی لدنی بودند و علمشان را به صورت اکتسابی به دست نیاورده بودند، داعیه ی پیغمبری خود را از این طریق به اثبات برسانند لذا در موارد مختلف این ادعا را مطرح کرده اند از جمله :
چنان که در نامه به ناصرالدین شاه می نویسند :
" ما قَرئتُ ما عِندَ النّاسِ مِنَ العُلُومِ وَ ما دَخَلتُ المَدارِسَ. فَسئَلِ المَدینَةَ الَّتی کُنتُ فیها لِتُوقِنَ بِأنّی لَستُ مِنَ الکاذبین "
من از علوم بشری چیزی نخوانده ام و به مدارس نیز نرفته ام و اگر می خواهی بدانی که دروغ نمی گویم از هم شهریان من بپرس.
مقاله ی شخصی سیاح ص 117
فاضل مازندرانی از مبلغین بهائی در کتاب اسرارالآثار ، جلد یک ، صفحه191 از قول جناب بهاءالله چنین آورده است :
" إنّا ما قَرَئنا کُتُبَ القَومِ و ما أطلَعنا بِما عِندَهُم مِنَ العُلُومِ. کُلَّما أرَدنا أن نَذکُرَ بَیاناتِ العُلَماءِ وَ الحُکَماءِ یَظهَرُ ما ظَهَر فِی العالَمِ وَ ما فِی الکُتُبِ وَ الزُّبُرِ فی لوحٍ أمامَ وَجهِ رَبِّکَ نَری وَ نَکتُبُ "
هر آینه ما کتاب های مردمان را نخواندیم و از علومشان آگاه نیستیم هرآن گاه که خواستیم بیانات عالمان و حکیمان را یادآور شویم در پیش روی پروردگارت آنچه در کتب و صحف عالم بود آشکار می گشت ما هم می دیدیم و می نوشتیم.
دوستان بهایی با استناد به این مطلب سعی بر اثبات امی بودن جناب بها و لدنی دانستن علوم ایشان دارند.
در حالی که بررسی کتب جناب بهاءالله نشان می دهد که این سخن، داعیه ای گزاف و خلاف است و منقولات ایشان از راه مطالعه ی مستقیم کتب به دست آمده و علومشان اکتسابی است نه الهی . به برخی شواهد بر این مدعا اشاره می کنم :
1- آواره در ص 256 و 257 الکواکب الدریة ج یک می نویسد:
"و در سن صباوت چون به خواندن و نوشتن پرداخت بر اهمیت خود بیفزود و در انظار جلوه ای غریب نمود و چون به حدّ بلوغ بالغ گشت به مجامع و مجالس وزراء و بزرگان و علما و امرا و ارکان دولت خود را به نطق و بیان و عقل و وجدان معرفی فرمود. "
2- در ص 143 کتاب ایقان راجع به حاج کریم خان کرمانی چنین آمده :
این بنده اقبال به ملاحظه ی کلمات غیر نداشته و ندارم و لیکن چون جمعی از احوال ایشان سؤال نموده و مستفسر شده بودند لهذا لازم گشت که قدری در کتب او ملاحظه رود و جواب سائلین بعد از معرفت و بصیرت داده شود! باری کتب عربیه او به دست نیفتاد! تا این که شخصی روزی ذکر نمود کتابی از ایشان که مسمی به إرشاد العوام است در این بلد یافت می شود... با وجود این، کتاب را طلب نموده چند روز معدود نزد بنده بود و گویا دو مرتبه! در او ملاحظه شد. از قضا مرتبه ی ثانی جایی به دست آمد که حکایت معراج سید لولاک بود.
جناب میرزا حسینعلی نوری چگونه می تواند دارای علم لدنی باشد و چگونه می تواند داعیه ی امی بودن داشته باشد در حالی که برای پاسخگویی به سوالاتی که در مورد حاج کریم خان کرمانی از ایشان می شود مجبور به مراجعه به کتب ایشان می شود و دوبار یکی از کتابهای ایشان را مطالعه می کند . چگونه شده است که این بار مطالب این کتاب برای ایشان بدون مطالعه گشوده نشده است و ایشان مجبور به مطالعه این کتاب شده اند ؟!!
3- در صحیفه ی شطّیه که در ص 285 رحیق مختوم و ص330 جزء چهارم مائده ی آسمانی آمده، چنین می نگارد:
" و در فرقان بسیار آیات دلیل بر این است، اگرچه نفس آیه در نظر نیست! و لکن مضامین آن آیات بدین قرار است مثلاً « هُوَ الَّذی خَلَقَکُم وَ رَزَقَکُم أفَلا تُبصِرُون وَ هُوَ الَّذی أنبَتَ مِنَ الأرضِ نَباتاً حَسَناً أفَلا تُؤمِنُون وَ أنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً أفَلا تَشکُرُون وَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأرضَ وَ ما بَینَهُما وَ أسکَنَ الجِبالَ! فَضلاً مِن عِندِهِ وَ قَلیلاً مِنکُم ما تَفقَهُون! "
چطور است که جناب بهاءالله که داعیه ی امی بودن و آشکار شدن محتوای صحف و کتب برای خویش را دارند ، به محتوای مهمترین کتاب آسمانی یعنی قرآن احاطه ندارد و محتوای این کتاب برای ایشان آشکار نمی شود و آیات قرآن را اشتباه می نگارد ؟؟!!
از همین موارد به خوبی برمی آید که ایشان صاحب علم لدنی نبوده ، زیرا اگر چنان می بود، چرا ایشان نتوانسته است کتب عربی حاج کریم خان را ببیند؟ و چرا چند شبانه روز کتاب إرشاد العوام را عاریه گرفته است؟ و چرا دو مرتبه آن را خوانده است؟ و چرا اصل آیات قرآن را نتوانسته ببیند که مضامین ساختگی و مغلوطی از آنها را نگاشته است؟ و بسیاری چراهای بی جواب دیگر؛ و سرانجام هر حق جوی بصیری گواهی می دهد که داعیه ی امیّت ایشان نادرست و مبطل دعاوی دیگرشان است.
لذا با اثبات عدم امیت جناب بها بر اساس موارد فوق که از کتب و اسناد معتبر خود بهائیان انجام شده مشخص می گردد که داعیه ی نبوت ایشان هم داعیه ای گزاف و بیهوده می باشد و ایشان به این ترتیب نمی توانسته اند پیامبر خدا باشند، زیرا شرط اول پیغمبری که امیت و بهرمندی از علم وهبی الهی می باشد را دارا نبوده اند.
حجاب پيش از اسلام نيز در جوامع گوناگون وجود داشته است. زيرا پديده اي فطري شخصيت طلبي هر انسان با شرافت، را در هر زمان و مكان به سمت دست يابي به ارزش هاي متعالي مي كشاند و بدون شك حجاب يكي از ارزشها به حساب مي آيد، چرا كه رعايت آن شخصيت انسان را تضمين مي كند.
فطري بودن پوشش : حجاب و پوشش در تمام اديان و مذاهب جايگاه خاصي است و يكي از دلايل اساسي آن اين است كه حجاب و عفاف يك امر فطري است. اگر به لباس ملي كشورهاي جهان بنگريم، به خوبي حجاب و پوشش زن را در آن مي بينيم. دقن در لباس ملي كشورها ما را از ورق زدن كتب تاريخي براي يافتن ملل و اقوامي كه زنان آنها داراي حجاب بوده اند، بي نياز مي سازد و به خوبي اثبات مي كند كه حجاب در ميان اكثر ملت هاي جهان معمول بوده و اختصاص به مذهب يا ملت خاصي نداشته است. تمام اديان آسماني، حجاب و پوشش زن را واجب و لازم شمرده اند و جامعه بشري را به سوي آن دعوت كرده اند، زيرا لزوم پوشش و حجاب به طور طبيعي در فطرت زنان به وديعه نهاده شده است و احكام و دستورهاي اديان الهي هماهنگ و همسو با فطرت انساني تشريح شده است. پس در همه اديان الهي پوشش و حجاب زن واجب گشته است.
در اديان زرتشت، يهودي، مسيحيت و اسلام، حجاب زنان امري لازم بوده است. كتاب هاي مقدس مذهبي، دستورها و احكام ديني، آداب و رسوم سيره عملي پيروان اين اديان الهي، بهترين شاهد و گواه اين مدعاست.
حجاب در شريعت زرتشت : " آشو زرتشت" با توصيه ها و اندرزهاي خود، كوشيده است تا پايه هاي حجابي را كه زنان ايراني به عنوان يك فرهنگ ملي در ظاهر عرف خود رعايت مي كنند، در عمق روح آنان مستحكم نمايد و از اين راه ضمانت اجراي قانون حجاب را در آينده نيز تامين نمايد و بدين سان، جامعه خويش را در مقابل امكان انحرافهاي اخلاقي پنهان بيمه كند.در كتاب پوشاك باستاني ايرانيان در ذيل عنوان " پوشاگ اقليت هاي ميهن ما " در مورد حجاب زنان زرتشتي چنين مي خوانيم :
" اين پوشاك كه بانوان زرتشتي از آن استفاده مي كنند، شباهتي بسيار نزديك به پوشاك بانوان نقاط ديگر كشور ما دارد، چنانچه روسري آنان از نظر شكل و طرز استفاده، نظير روسري بانوان بختياري است و پيراهن شبيه پيراهن بانوان لر در گذشته نزديك است و شلوار از لحاظ شكل و برش، همان شلوار بانوان كرد آذربايجان غربي است و كلاهك، همان كلاهك بانوان بندري است."
حجاب در شريعت يهود : رواج حجاب در بين زنان قوم يهود، مطلبي نيست كه كسي بتواند آن را مورد انكار يا ترديد خود قرار دهد. مورخين نه تنها از مرسوم بودن حجاب در بين زنان يهود سخن گفته اند، بلكه به افراط ها و سخت گيري هاي بيشمار آنان نيز در اين زمينه تصريح كرده اند. در كتاب " حجاب در اسلام " آمده است :
" گرچه پوشش در بين عرب مرسوم نبود و اسلام آن را بوجود آورد، ولي در ملل غير عرب به شديدترين شكل رواج داشت. در ايران و در بين يهود و مللي كه از فكر يهود پيروي مي كردند، حجاب به مراتب شديدتر از آنچه اسلام مي خواست وجود داشت. در بين اين ملتها وجه و كفين ( صورت و كف دستها) هم پوشيده مي شد. حتي در بعضي از ملتها سخن از پوشيدن زن و چهره زن نبود، بلكه سخن از قايم كردن زن بود و اين فكر را به صورت يك عادت سفت و سخت درآورده بودند."
ويل دورانت كه معمولا سعي مي كند موارد برهنگي يا احيانا تزيينات و آرايش هاي زنان هر قوم را با آب و تاب برهنگي نقل كند تا آن را طبيعي جلوه دهد، در اين مورد مي گويد : " در طول قرون وسطي، يهوديان همچنان زنان خويش را با البسه فاخر مي آراستند، لكن به آنها اجازه نمي دادند كه با سر عريان به ميان مردم روند. نپوشاندن موي سر، خلافي بود كه مرتكب را مستوجب طلاق مي ساخت. از جمله تعاليم شرعي يكي آن بود كه مرد يهودي نبايد در حضور زني كه موي سرش هويداست، دست به درگاه خدا بردارد."
حجاب در مسيحيت : همان طور كه اشاره شد، اديان الهي، به خاطر تناسبشان با فطرت و احكام كلي، جهت و شيوه واحدي دارند. در مسيحيت همانند دين زرتشت و يهود، حجاب زنان امري واجب به شمار مي آمده است. " جرجي زيدان" دانشمند مسيحي در اين باره مي گويد: " اگر مقصود از حجاب، پوشانيدن تن و بدن است، اين وضع قبل از اسلام و حتي پيش از ظهور دين مسيح، معمول بوده است و آثار آن هنوز در خود اروپا باقي مانده است."
مسيحيت نه تنها احكام شريعت يهود در مورد حجاب زنان را تغيير نداده و قوانين شديد آن را استمرار بخشيده است، بلكه در برخي موارد قدم را فراتر نهاده و با تاكيد بيشتري وجوب حجاب را مطرح ساخته است، زيرا در شريعت يهود، تشكيل خانواده و ازدواج امري مقدس محسوب مي شد و حتي در كتاب " تاريخ " تمدن آمده است كه : " ازدواج در سن بيست سالگي اجباري بود، اما از ديدگاه مسيحيت كه تجرد، مقدس شمرده شده است، جاي هيچ شبهه اي باقي نخواهد ماند كه براي از بين رفتن تحريك و تهييج، اين مكتب زنان را به رعايت پوشش كامل و دوري از آرايش و تزئين، به صورت شديدتري فراخوانده است."
حجاب در اسلام : اسلام كه آخرين آيين الهي و بالطبع كامل ترين دين است و براي هميشه و همه بشريت، از طرف خداوند عالم نازل شده است، لباس را " هديه الهي" معرفي نموده و وجوب پوشش زنان را با تعديل و انتظام مناسبي به جامعه بشري ارزاني داشته است. از انحرافات و يا افراط و تفريط هايي كه پيرامون پوشش زنان وجود داشته است، اجتناب نموده و در تشريح قانون، حد و مرزي متناسب با غرايز انساني را در نظر گرفته است. در حجاب اسلامي، سهل انگاري هاي مضر و سختگيريهاي بي مورد وجود ندارد. حجاب اسلامي آن گونه كه غرب تبليغ مي كند به معناي حبس زن در خانه يا پرده نشيني و دوري از شركت در مسايل اجتماعي نيست، بلكه بدين معناست كه زن در معاشرت خود با مردان بيگانه، موي سر و اندام خود را بپوشاند و به جلوه گري و خود نمايي نپردازد. با توجه به غريزه قدرتمند جنسي، احكام و دستورهاي اسلام، تدابيري است كه خداوند براي تعديل و رام كردن و همچنين ارضاي صحيح اين غريزه، تشريح فرموده است.
آن چه میتوان دربارة حجاب و فلسفة آن بیان کرد این است که: عفت و پاکدامنی، با آفرینش و فطرت زن به هم آمیخته است، و در آفرینش او، جایگاه عظیم و بلندی دارد که هم خود زنان خواهان عفت و پاکدامنی هستند و هم دیگران زن را با این ویژگی میخواهند. اسلام نیز آفرینش زن و صلاح و خیر جامعه را در نظر گرفته، و حجاب را لازم شمرده تا عفت برونی زن، با عفت درونی او هماهنگ و بنیان خانواده مستحکم گردد و زن همچون کالای ناچیزی در معرض همگان قرار نگیرد.
قرآن مسأله حجاب را در چند آیه، یادآوری و در بعضی از آنها به حکمت و فلسفة آن هم اشاره کرده است که برخی از آنها عبارتند از:
1. پاکی دلهای مردان و زنان و آلوده نشدن آنها: در مکتب قرآن، علاوه بر بهداشت جسمی (که در دنیا مطرح است) یک نوع بهداشت روحی و روانی هم وجود دارد که چنانچه مراعات نشود، روح مسموم میشود، و آثار خطرناکی را در پی دارد که از مسمومیت جسمی به مراتب خطرناکتر است. در برخی آیات، به رعایت این نوع از بهداشت توصیه شده است.
قرآن، در آیة 53 سوره احزاب در مورد روبرو شدن و صحبت کردن با زنان پیامبر میفرماید:
"...وَ إِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَـَعًا فَسْاَلُوهُنَّ مِن وَرَآءِ حِجَابٍ ذَ َلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ...;
و هنگامیکه چیزی ]از وسایل زندگی را به عنوان عاریت[ از آنان ]=همسران پیامبر[ میخواهید، از پشت پرده بخواهید. این کار، برای پاکی دلهای شما و آنها بهتر است."
2. در امان ماندن از اذیت افراد سبکسر: خداوند در آیة 59 سوره احزاب میفرماید:
"یَـََّأَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لاِ ّ ازْوَ َجِکَ وَ بَنَاتِکَ وَ نِسَآءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَـَبِیبِهِنَّ ذَ َلِکَ أَدْنَیََّ أَن یُعْرَفْنَ فَلاَ یُؤْذَیْنَ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا;
یعنی: ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: روسریهای بلند خود را بر خویش فرو افکنند ]طوری که زیر گلو و سینههایشان پیدا نباشد[ این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیت ]اهل فسق و فجور[ قرار نگیرند، بهتر است، (و اگر تاکنون خطا و کوتاهی از آنها سر زده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده و رحیم است."
3. به طمع نیفتادن افراد سبکسر و بیماردل: در آیه 32 سوره احزاب خطاب به زنان پیامبر ـ که در واقع خطاب به همه زنهاست ـ آمده است: "...به شکل هوسانگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید" و در آیه 30 و 31 سوره نور خطاب به پیامبراکرممیفرماید:
"قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَـَرِهِمْ وَ یَحْفَظُواْ فُرُوجَهُمْ ذَ َلِکَ أَزْکَیَ لَهُم...;
به مؤمنان بگو چشمهای خود را ]از نگاه به نامحرمان[ فرو گیرند، عفت خود را حفظ کنند. این، برای آنان پاکیزهتر است... ."
علاوه بر آنچه بیان شد، استواری اجتماع و استحکام پیوند خانوادگی، جلوگیری از چشم چرانیها، حفظ ارزشها، احترامِ زن ـ که هر اندازه متینتر و باوقارتر و عفیفتر حرکت کند و خود را در معرض نمایش مرد نامحرم نگذارد به احترامش افزوده میشود ـ از دیگر علتها و فلسفههای حجاب است که از آیات و روایات استفاده میشود.(جهت آگاهی بیشتر ر.ک: مسأله حجاب، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا / فلسفة حجاب، علی محمدی، انتشارات ارم.)
نکته پایانی این که، حجاب زنِ، مربوط به خود زن یا شوهر نیست تا در صورت رضایت آنان مانعی برای بیحجابی نباشد; بلکه حجاب حق الهی است. چون حرمت و حیثیت زن در قرآن به عنوان حق اللّه مطرح است، و خدای سبحان زن را با سرمایة عاطفه آفرید که معلم رقّت باشد، و پیام عاطفه بیاورد; اگر جامعهای این درس رقت و عاطفه را ترک نمود، و به دنبال غریزه و شهوت رفت، به همان فسادی مبتلا میشود که در غرب ظهور کرده است، که زن به عنوان یک کالای تبلیغاتی یا آلت شهوترانی مردان و یا... مطرح است.(ر.ک: زن در آیینة جلال و جمال، ص 424 ـ 426، مرکز نشر فرهنگی رجأ.)
عزالدين رضانژاد
ازآنجاکه خواستن هر چیز، لزوماً به معنای توجه به جمیع لوازم آن و وجود آنها نیست، لذا در مطالعۀ بروز گرایشات انحرافی نیز باید توجه کرد که تا چه اندازه داعیان این گرایشها، توجیهات نظری خود را سامان دادهاند. وقتی انحراف و بدعت نسبت به دین اتفاق میافتد، موضوع بسیار پیچیدهتر میگردد و کذب مدعای مدعیان آشکارتر و ضعف ایشان عیانتر میشود. پذیرش اصل خاتمیت از سوی حسینعلی بهاء، از یکسو، و نفی آن از سوی عباس افندی و دیگران، از سوی دیگر، همراه با انشقاق و شکاف درونی و طرح دو شریعت، یکی به نام «بیان» و دیگری به نام «اقدس»، گویاترین دلیل بر انحرافی بودن مسلک باب و بهاء میباشد که در این مقاله شرح داده شده است.
«خاتميت»، يكى از اصول اساسى و مشترك بين همۀ مذاهب و فرق اسلامى (شيعه، سنى و...) است. بر مبناى اين اصل، حضرت محمد بن عبدالله، پيامبر گرامى
اسلام، آخرين پيامبر و فرستادۀ الهى در روى زمين است؛ يعنى، آخرين فردى است كه از سوى خداوند، به عنوان «نبى» و «رسول»، به سوى بشر فرستاده شده و دين و شريعت وى (اسلام) آخرين آيين آسمانى است. آیات قرآن كريم و احاديث پيشوايان معصوم، با تعابير گوناگون، كراراً به اين اصل (خاتميت پيامبر و دين او) تصريح و تأكيد كردهاند، چندانكه احاديثى چنين، شهرت زايدالوصفى دارند: حلال محمد حلالٌ الى يوم القيامه و حرام محمدٍ حرامٌ الى يوم القيامه[1] و (حديث متواتر منزلت): يا على انت منّى بمنزله هارون من موسى الا انّه لانبىّ بعدى[2]
خداوند در سورۀ احزاب، آيه 40 فرموده است: «ما كان محمدٌ ابا احدٍ من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شىءٍ عليماً.»
«خاتم» از ريشۀ «ختم» به معناى «پايان» است و طبق تصريح لغتشناسان مشهور عرب،[3] در زبان عربى به دو صورت خاتِم (به كسر تاء) و خاتَم (به فتح تاء) به كار مىرود. خاتِم (به كسر تاء) به معنى ختمكننده و پايانبخشنده است و خاتَم (به فتح تاء) به معنى آخر و آخرين و نيز مُهرى است كه پس از تنظيم و نگارش نامهها و اسناد، در پاى آن مىزنند و حكم «پايان بخشيدن» به آنها را دارد[4]به قول لغويان: «مايُختَم به» يعنى وسيله ختم و پايان يافتن چيزى است (و در نتيجه، بستن طومار آن، كه «پُلُمب» كردن خانهها و مُهر كردن سر ظروف مايعات، از همين باب و به همين معناست، و قرآن كريم با استعمال تعابيرى چون «ختم الله على قلوبهم و على سمعهم» (بقره/7) و مشابه آن[5] و نيز با بهكارگيرى واژۀ «مختوم» و «خِتام»،[6] همين معنا را اراده كرده است. چنانكه «مختومه» شدن پرونده نيز، در اصطلاح قضات، به معناى پايانيافته قلمداد گشتن و بسته شدن آن است). اگر به نگین انگشتر نيز، «خاتم» گفته مىشود، به اعتبار استفاده از آن در مهر و مختومه كردن اسناد و نامههاست. به قول استاد مطهرى: «كلمۀ ”خاتم“ به حسب ساختمان لغوى خود در زبان عربى به معنى چيزى است كه به وسيلۀ آن به چيزى پايان دهند. مُهرى كه پس از بسته شدن نامه بر روى آن مىزدند به همين جهت، ”خاتم“ ناميده مىشود، و چون معمولاً بر روى نگين انگشترى، نام يا شعار مخصوص خود را نقش مىكردند و همان را بر روى نامهها مىزدند، انگشترى را ”خاتم“ مىناميدند[7]
استعمال تعابيرى چون «ختم قرآن» (كه به معناى خواندن كلّ قرآن و تمام كردن آن است)، اطلاق «مجلس ختم» به مجلس یادبود اموات (كه به اعتبار قرائت يك دوره كامل از قرآن توسط جمع حضّار مجلس ترحيم براى شخص متوفّى است) و نيز استعمال تعبير «خاتم اوصياء» در حقّ آخرين امام معصوم از تبار اهل بيت عليهمالسلام، همه و همه، هماهنگ با همان مفهومى است كه از ختم و خاتم بيان شد.
آنچه را گفتيم، علاوه بر كاركرد قرآنى لفظ، مفسران مسلمان و همچنین فرهنگنويسان صاحبنام تاريخ اسلام، نیز بدان تصریح کردهاند. براى نمونه، ابوالبقاء عكبرى، دانشمند مشهور، در ذيل آيۀ «ولكن خاتم النبيين» نوشته است: «1ــ خاتَم (به فتح تاء)، يا فعل ماضى از باب مفاعله است؛ يعنى محمد(ص) پيامبران الهى را ختم كرد، 2ــ يا مصدر است كه بنابر اين، ”خاتم النبيين“ به معناى ختمكنندۀ پيامبران خواهد بود؛ زيرا مصدر، در اين قبيل موارد، به معناى اسم فاعل است، 3ــ يا آن طور كه ديگر دانشمندان گفتهاند، خاتم (به فتح تاء) اسم است به معناى آخر آخرين، 4ــ يا آن گونه كه بعضى ديگر گفتهاند، به معناى اسم مفعول است، يعنى ”مختومٌ به النبيون“: پيامبران الهى، به پيامبر اسلام، مهر و ختم شدهاند.»
به نوشتۀ عكبرى: «چهار احتمال فوق، در صورتى است كه ”خاتم“ به فتح ”تاء“ قرائت شود، و اگر به كسر ”تاء“ نيز قرائت شود، چنانكه شش نفر از ”قُرّای سبعه“ اين طور قرائت كردهاند، اين كلمه به معناى ”آخر و آخرين“ است. خلاصه، بنابر هر يك از اين پنج احتمال، معناى آيه، اين است كه حضرت محمد(ص) آخرين پيامبر الهى است و پس از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد[8]
بر پايۀ آنچه گفته شد، واژۀ «خاتمالنبيين» در آيۀ 40 سورۀ احزاب، به هر گونه كه تلفظ شود (چه خاتِم به كسر تاء و چه خاتَم به فتح تاء) به اين معناست كه حضرت محمد، آخرين پيامبر میباشد و طومار نبوّت با آمدن او ختم شده است. بر همين اساس، «خاتمالانبيا» يكى از القاب پيامبر اسلام(ص) بوده و بدين معناست كه آن حضرت، آخرين پيامبر الهى بوده و پيامبرى با او ختم شده است. ضمناً دليل «خاتميت» و جاودانگى دين اسلام، فقط آيۀ فوق نیست و اين معنا، علاوه بر آيۀ 40 سورۀ احزاب و نيز دو حديث «حلال محمدٍ حلالٌ الى يومالقيمه» و حديث «منزلت»، كه قبلاً از آنها ياد شد، در آيات و روايات متعدد ديگر تبيين و تأكيد شده است كه نمونهوار در زير به بعضى از آنها اشاره شده است:
1ــ خداوند در قرآن كريم به پيامبر دستور داده است كه بگويد: «و اوحى الىَّ هذا القرآن لاُنذِرَكم به و من بَلَغ؛[9] اين قرآن به من (پيامبر) وحى شده است تا شما و کسانى را که اين قرآن به آنها مىرسد انذار كنم.» «مَن بلغ» مطلق است و شامل تمام کسانی که در طی تاریخ، قرآن و تعالیم نبوی (ص) به دستشان میرسد، میشود.
2ــ پيامبر اكرم(ص) در ضمن خطبهاى فرموده است: «انا خاتم النبيّين و المرسلين و الحجه على جميع المخلوقين اهل السموات و الارضين؛[10] من خاتم انبيا و رسولان و حجت بر همۀ آفريدگان از اهل آسمانها و زمينها هستم.»
3ــ مولاى متقيان على(ع)، در نهجالبلاغه، هنگام وصف پيامبر اكرم كراراً بر ختم نبوت و رسالت، و پايان يافتن وحى به وجود آن حضرت تأكيد كرده است. در خطبۀ اول نهجالبلاغه با اشاره به سیر پياپى ارسال پيامبران و انزال كتب آسمانى فرموده است: «الى ان بعث الله محمداً رسول الله صلى الله عليه و آله لانجاز عِدَتِه و تمام نبوّته (تا آنكه خداوند، رسول خود محمد(ص) را براى محقق ساختن وعدۀ خود و اتمام كار نبوت برانگيخت).»[11] در خطبه 72: «اللهم... اجعل شرايف صلواتك... على محمد عبدك و رسولك الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق[12] (بار خدايا... بهترين درودهايت... را بر محمد، بنده و رسولت، فرست كه خاتم پيامبران پيشين است و گشايندۀ درهاى بسته).» در خطبۀ 87: «ايها الناس خذوها عن خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم: انّه يموت... (اى مردم اين حديث را از خاتم پيامبران فراگيريد كه مىگويد...)».[13] در خطبۀ 133: «ارسله على حين فترهٍٍ من الرّسل... فقفّى به الرسل و ختم به الوحى[14] (خداوند پيامبر اسلام را زمانى فرستاد كه پيامبران نبودند... پس او را در پى پيامبران فرستاد و ارسال وحى را با او پايان داد)» و نيز در خطبۀ 173: «امين وحيه و خاتم رسله (پيامبر امانتدار وحى الهى و خاتم رسولان او بود).»
4ــ از امام باقر و صادق(ع) نقل شده است كه فرمودهاند: «لقد ختم الله بكتابكم الكتب و ختم بنبيّكم الانبياء (خداوند به وسيلۀ كتاب شما ”قرآن“، كتابهاى آسمانى و به وسيلۀ پيامبرتان محمد (ص)، سلسله انبيا را خاتمه داد)».[15]
5ــ امام صادق(ع) فرموده است: «ان الله ختم بنبيّكم النبيّين فلا نبىّ بعده ابداً؛[16] يعنى، خداوند به وسيلۀ پيامبر شما (مسلمانان) پيامبرى را ختم فرمود، بنابراين ديگر تا ابد، پيامبرى پس از او نخواهد آمد.»[17]
6ــ ادعيه و زيارتنامههاى اسلامى نيز (كه گنجينۀ معارف است) سرشار از اشاره به خاتميت است. در اين دعاها كراراً از پيامبر اكرم(ص) به عنوان «خاتم النبيين»،[18] «الخاتم لانبيائه»،[19] «خاتم المرسلين»[20] و «خاتم النبيّين و المرسلين»[21] ياد شده و خاطر نشان گردیده كه او نخستين پيامبرى است كه خداوند از وى (در روز الست) پيمان گرفت و آخرين پيامبرى است كه مبعوث به رسالت گرديد: اول النبيين ميثاقاً و آخرهم مبعثاً.[22]
چنانكه مىبينيم، در روايات فوق، پيامبر اكرم(ص) صراحتاً و كراراً مظهر «ختم نبوت»، «ختم رسالت»، «ختم ماسَبَق»، و «ختم وحى» اعلام شده است.[23] بر پايۀ اين رهنمودهاى مكرر، و نيز در تناسب با ريشۀ لغوى «ختم» است كه درك عامۀ مسلمانان در سراسر تاریخ اسلام از واژۀ «خاتم النبيين» در آيۀ شريفۀ 40 سورۀ احزاب، اين بوده و هست كه آن حضرت آخرين پيامبرى است كه خداوند به سوى بشر فرستاده است.[24]
جالب است كه معناى فوق از واژۀ «خاتم النبيين» (در آيۀ 40 احزاب) و اصل «خاتميت» پيامبر اسلام را، علاوه بر اينكه باور عمومى مسلمانان بر آن استوار شده، کراراً مورد اعتراف و استعمال مؤسس فرقۀ بهائيت (ميرزا حسينعلى بهاء) نیز قرار گرفته است و با توجه به اين امر، منطقاً راه بر هر گونه سفسطه و توجيه نارواى بهائيان از آيۀ 40 سورۀ احزاب و موضوع خاتميت، مسدود مىباشد.
حسينعلى بهاء در عبارات زير كه در كتابها و الواح گوناگون وى آمده، علاوه بر اطلاق عناوينى چون «خاتم رسل»،[25] «خاتم انبيا»[26] و «خاتمالنبيين»[27] بر شخص پيامبر اسلام، «خاتميت» آن حضرت را نيز صريحاً و دقيقاً به معنى «انتها» و «پايان يافتن» سلسلۀ نبوت و رسالت توسط آن حضرت گرفته است:
1ــ الصلوه و السلام على سيّد العالم و مربّى الامم الّذى به انتهت الرساله و النبوه و على آله و اصحابه دائماً ابداً سرمدا.[28] يعنى، سلام و درود دائمى، ابدى و هميشگى بر سرور جهان و مربّى امّتها، كسى كه به او نبوت و رسالت پايان پذيرفت، و بر خاندان و ياران وى باد.
2ــ كما انتم تقرئون فى الكتاب بأن الله لمّا ختم النبوه بحبيبه بشّر العباد بلقائه و كان ذلك حتمٌ محتوم؛[29] همانطوركه شما در قرآن مىخوانيد، خداى بزرگ زمانى كه نبوت را به وسيله حبيبش پايان بخشيد، بندگان را به لقای خود بشارت داد، و اين امرى حتمى و قطعى است.
3ــ اعلم بأنّ هذه الجنّه فى يوم الله اعظم من كل الجنان و الطف من حقايق الرضوان لانّ الله تبارك و تعالى بعد الذى ختم مقام النبوه فى شأن حبيبه و صفيّه و خيرته من خلقه كما نزل فى ملكوت العزه ولكنّه رسولالله خاتمالنبيين.... :[30] بدان كه اين بهشت در روز (متعلق به) خداوند از هر بهشتى بزرگتر و از حقايق رضوان لطيفتر است، چون خداوند تبارك و تعالى پس از آنكه مقام نبوت را در شأن حبيباش و برگزيده از خلقش ختم كرد، همچنان كه در ملكوت عزّت نازل كرد، ولكن او رسول خدا و خاتم پيامبران است... .
4ــ لانّ الله تبارك و تعالى بعد الّذى ختم مقام النّبوه فى شأن حبيبه و صَفيّه و خِيَرَتِه مِن خلقه كما نزّل فى ملكوت العزّه: ولكنّه رسول الله و خاتم النبيين وعد أبصار بلقائه يوم القيمه...:[31] زيرا كه خداى تعالى بعد از آنكه مقام نبوت را در شأن حبيب و برگزيده و بهترين فرد از بندگانش پايان بخشيده، همان طور كه در ملكوت عزّت (قرآن) نازل شده است، ولكن محمد رسول خدا و خاتم نبيين است، ديدگان (عباد) را به لقايش وعده داده است... .
علاوه بر اعترافات صريح و توجيهناپذیر فوق، عبدالحميد اشراق خاورى، نويسنده و مبلغ مشهور بهائى، نيز جاىجاى (براى بهاصطلاح اثبات اينكه مقام حسينعلى بهاء از مقام نبوت و رسالت بالاتر است!) به موضوع «خاتميت پيامبر اسلام» به معناى «آخرين پيامبر بودن آن حضرت» اعتراف کرده است: «در قرآن، سورة الاحزاب، محمد رسولالله را خاتمالنبيين فرموده، جمال مبارك [حسينعلى بهاء] جلّ جلاله در ضمن جملۀ مزبور مىفرمايد كه: مقام اين ظهور عظيم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است؛ زيرا نبوت به ظهور محمد رسولالله ختم گرديده و اين دليل است كه ظهور موعود عظيم [يعنى بهاء]، ظهور الله است و دورۀ نبوت منتهى گرديد؛ زيرا كه رسولالله خاتمالنبيين بوده.»[32]
اين مبلغ بهائى همچنين نوشته است: «خداوند... در قرآن مجيد حضرت رسول را خاتم النبيين ناميده و سلسلۀ نبوت را به وجود مباركش ختم كرده و در سورة الاحزاب نازل شده ”ما كان محمد أبا أحدٍ من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين،“ و از اين مطلب در كمال وضوح، عظمت مقام مظهر مقدس الهى و موعود ملل و اديان [بخوانيد: بهاء] ظاهر مىشود. به اين معنى كه، مقام آن حضرت [بهاء] رسالت و نبوت نبوده و نيست، بلكه ظهور الله و مظهر مقدس نفس غيبالغيوب است كه در قرآن مژدۀ ظهورش به همين اسم نازل شده: هل ينظرون الا ان يأتيهم الله فى ظُلَلٍ من الغمام.»[33]
جالب است كه با وجود تمام اين تصريحات و تأكيدات كه مقام حسينعلى بهاء «رسالت و نبوت نبوده و اين منصب با ظهور پيامبر اسلام پايان يافته است»، عباس افندى با كلمات صريح حسينعلى (ذكر شده در بالا) در افتاده و باب و بهاء را پيامبرانى در رديف ساير انبيا شمرده است! عبارت عباس افندى چنين است: «آن مظاهر نبوّت كلّيه كه بالاستقلال اشراق نمودهاند مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح و حضرت محمد و حضرت اعلى [باب] و حضرت جمال مبارك [بهاء]»!...[34]
نكتۀ درخور توجه ديگر آن است كه حسينعلى بهاء، چنانكه فوقاً ديديم، پيامبر اسلام را خاتم «رُسُل» [35] و «انبيا»[36] خوانده و هر دو امر «رسالت و نبوت» را به وى منتهى (و پايان يافته) شمرده است.[37] بنابراين، با توجه به نصوص يادشده از حسينعلى بهاء، جايى براى توجيهات بىپايه و مغلطهآميزى چون اين مطلب كه در آيۀ 40 سوره احزاب، «نبوتِ» پيامبران به وجود پيامبر اسلام ختم شده نه «رسالت» آنان، و آن حضرت «خاتمالنبيين» است نه «خاتم رسولان»![38] باقى نمىماند.
با توجه به آنچه گذشت، بهائيان بايد به اين سؤال اساسى پاسخ گويند كه اولاً تناقض آشكار ميان كلام بهاء و جانشين وى عباس افندى را چگونه بايد حل كرد و ثانياً حسينعلى بهاء (و پيش از او: علىمحمد باب) چگونه و با چه مجوّزى، پس از گذشت دوازده قرن و اندى از بعثت پيامبر خاتم اسلام و تأسيس دين جاويد او، احكام و مقررات اين دين نهايى و ابدى را منسوخ شمردهاند و بهاصطلاح، كتاب آسمانى جديد و شريعت تازهاى را (به نام «بيان» و «اقدس» / «بابيت» و «بهائيت») به جای قرآن و اسلام قرار دادهاند؟! آن هم، بدين گونه كه، هنوز چند سال از تأسيس شريعت جديد به دست علىمحمد باب نگذشته و به اصطلاح مركّب قلم «بيان» خشك نشده بود كه احكام و مقرّرات وى را بهاء رسماً نسخ کرد، و كتاب آسمانى! جديدى با عنوان «اقدس» جاى آن را گرفت!
پینوشتها
* محقق و استاد حوزه و دانشگاه.
[i][1]ــ الاصول من الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، چاپ آخوندى، تهران، 717/2، روايت امام صادق عليه السلام كه با اشاره به بعثت نوبنوى پيامبران اولوالعزم همراه با كتاب آسمانى جديد، مىفرمايد: «...حتى جاء محمد صلى الله عليه و آله فجاء بالقرآن و بشريعته و منهاجه فحلاله حلالٌ الى يوم القيامة و حرامه حرامٌ الى يوم القيامة...»
[ii][2]ــ منقول در زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير (كليات مفاتيح الجنان، حاج شيخ عباس قمى، ترجمه موسوى كلانترى دامغانى، تصحيح حسين استاد ولى، انتشارات حر، قم، 1376، ص 602) و نيز دعاى ندبه (همان: ص 882). حديث منزلت با تعابيرى چون: «الاترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الا انّه لانبىّ بعدى» به كرّات در كتب معتبر شيعه و سنى آمده است. ر.ك، صحيح بخارى، 58/3؛ صحيح مسلم، 323/2، مسند احمد بن حنبل، 174/1؛ سنن ترمذى، 301/2؛ سنن ابوداود، 29/1؛ سيره ابن هشام، 162/4؛ امالى شيخ صدوق، ص 28 و 47 و 81؛ بحار الانوار مجلسى، 289-254/37 براى مآخذ و مصادر حديث «منزلت» از كتب اهل سنت، و بحث دربارۀ آن ر.ك، الغدير، علامه امينى، 201-199/3. بحرانى در غاية المرام نيز حديث مزبور را با صد روايت از طريق اهل سنت و 70 روايت از طريق شيعه نقل كرده است.
[iii][3]ــ ر.ك، معجم مقاييس اللغة، ابن فارس، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، چاپ 2: شركت مكتبه و مطبعه مصطفى البابى الحلبى، مصر، 1390 ق، 245/2؛ القاموس المحيط، مجدالدين محمد فيروزآبادى، دارالجيل، 104-103/4؛ مختار الصحاح، جوهرى، ص 130؛ لسان العرب، ابن منظور، تعليقات على شيرى، داراحياء التراثالعربى، بيروت 1408ق، 25/4؛ مختار الصّحاح، محمد بن ابى بكر بن عبدالقادر رازى، دارالكتاب العربى، بيروت 1967 و...
[iv][4]ــ ابوجعفر احمد بن على مُقرى بيهقى (لغت شناس، نحوى و مفسر برجسته قرن ششم) در «تاج المصادر» (تصحيح و تحشيه دكتر هادى عالم زاده، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، تهران 1366، 148/1) مىنويسد: الختم: مُهر كردن و قرآن تمام كردن و ختم الله له بالخير»
[v][5]ــ ختم علی قلوبکم (انعام/ 46)؛ ختم علی سمعه و قلبه (جاثیه/23)؛ الیوم نختم علی افواههم (یس/65)؛ یختم علی قلبک (شوری/24).
[vi][6]ــ رحیق مختوم (مطففین/25)؛ ختامه مسک (مطففین/26).
[vii][7]ــ مجموعه آثار استاد شهید مطهری، جلد سوم از بخش اصول عقاید، انتشارات صدرا، 1370، فصل «ختم نبوت»، ص155
[viii][8]ــ رک: التبیان فی اعراب القرآن، 100/2؛ خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، جعفر سبحانی، ترجمه رضا استادی، صص20ــ19
[ix][9]ــ انعام/19. برای نصوص دیگر قرآنی مربوط به اصل خاتمیت رک: مفاهیمالقرآن، 139ــ130/3
[x][10]ــ مستدرک الوسائل، محدث نوری، 247/3
[xi][11]ــ نهجالبلاغه، ترجمه دکتر سیدجعفر شهیدی، چاپ 3، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، 1371، ص6
[xii][12]ــ همان، ص 54. مشابه عبارت فوق (الخاتم لما سبق)، در زيارت مطلقه اميرالمؤمنين على عليه السلام در نجف (منقول توسط شيخ مفيد و شهيد و سيد بن طاووس و ديگران) نيز وارد شده است: «السلام على رسول الله... الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل و المهيمن على ذلك كله (كليات مفاتيح الجنان، ص 561) و نيز در جاى ديگر از همان زيارت: السلام من الله على محمد رسول الله... الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل و المهيمن على ذلك كله» (همان: ص 563).
[xiii][13]ــ همان، ص70
[xiv][14]ــ همان، ص131
[xv][15]ــ الاصول من الکافی، چاپ آخوندی، تهران، 177/1
[xvi][16]ــ همان، 269/1
[xvii][17]ــ برای احادیث مربوط به خاتمیت، رک: مفاهیم القرآن، 167ــ141/3
[xviii][18]ــ ر.ك، دعاى ابوحمزه ثمالى (كليات مفاتيح الجنان، همان، ص 317)، دعاى روز اول ماه رمضان، با سند صحيح منقول از امام كاظم عليه السلام (همان: ص 365)، و دعاى امام حسين عليه السلام در روز عرفه (همان: صص 436-435)، زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مسجد نبوى در مدينه (همان: ص 517) و زيارت آن حضرت از راه دور درروز 17 ربيع الاول (همان: ص 524)، زيارت ابراهيم فرزند پيامبر اكرم (ص) در مدينه (همان: ص 542)، زيارت فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين در مدينه (همان: ص 543) و نيز زيارت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام (همان: ص 591) و زيارت آن حضرت در روز غدير (همان: ص 596 و 614)، زيارت مطلقه امام حسين عليه السلام (همان: ص 703).
[xix][19]ــ زیارت پیامبر اکرم(ص) از راه دور در 17 ربیعالاول (همان، ص525)
[xx][20]ــ زیارت ابراهیم فرزند پیامبر اکرم(ص) در مدینه (همان، ص541)
[xxi][21]ــ در پايان دعاىِ وارده در شب نيمه شعبان كه به منزله زيارت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است، منقول توسط شيخ طوسى و سيد بن طاووس، آمده است: «و الحمد لله رب العالمين و صَلَواتُه على سيدنا محمد خاتم النبيژين و المرسلين....» رک: حاج شیخ عباس قمی، كليات مفاتيحالجنان، ترجمۀ موسوى كلانترى دامغانى، تصحيح حسين استاد ولى، قم، حر، 1376، ص 274
[xxii][22]ــ زیارت پیامبر اکرم(ص) از راه دور در 17 ربیعالاول (همان، ص527): اللهم اجعل جوامع صلواتک و نوامی برکاتک... علی محمد عبدک و رسولک... اول النبیّین میثاقاً و آخرهم مبعثا».
[xxiii][23]ــ طالبین تحقیق بیشتر در این زمینه میتوانند به آثار گرانسنگی همچون «خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل»، تألیف آیتالله جعفر سبحانی، و «ختم نبوت» نوشته استاد مرتضی مطهری (مندرج در: جلد سوم از مجموعه آثار استاد شهید مطهری) مراجعه نمایند.
[xxiv][24]ــ لذا وقتى كه مثلاً فقيه، رجالى و لغت شناس بزرگ قرن 11 هجرى، فخرالدين طريحى، در فرهنگ نامه مشهورش: «مجمع البحرين» به مدخل «ختم» مىرسد بىهيچ ترديد و درنگى، آيه شريفه «ولكن... خاتم النبيين» را اين گونه معنا مىكند: «اى آخرهم ليس بعده نبىّ». يعنى (محمد «ص») آخرينِ پيمبران است و پيمبرى پس از او نيست (مجمع البحرين، تحقيق سيد احمد حسينى، چاپ 2: مكتبه مرتضويه، تهران 1395ق، 53/6). همين برخورد را دقيقاً در كلام لغت شناس بزرگ قرن 4 هجرى، ابن فارس، مىبينيم كه در ذيل واژه «ختم» مىنويسد: «و النبى صلى الله عليه و [آله و] سلم خاتم الانبياء لانّه آخرهم» (معجم مقائيس اللغة، همان، ص 245).
[xxv][25]ــ اشراقات (الواح مباركه حضرت بهاء الله جل ذكره الاعلى، شامل اشراقات و چند لوح ديگر)، ص 246: «يَومى از ايام در ارض طاء [= طهران] كه مقرّ سلطنت ايران است مشى مىنمودم، بغتتاً [ناگهان] از كلّ جهات، حنين مرتفع [ناله بلند شد]؛ بعد از توجه، ناله منابرى كه در مُدُن و ديار آن اقليم است اصغاء شد و به اين كلمات ذاكر - الهى، الهى، خاتم رُسُل و سيّد كل، رسول الله روح ماسويه فداه، ما را از براى ذكر و ثناى تو ترتيب داده... و حال معشر جهلا بر ما به سبّ و لعن حضرت مقصود مشغولند. الهى، الهى، ما را نجات بخش».
[xxvi][26]ــ اشراقات، ص252: «در خاتم انبیا تفکر نما، بر آن حضرت وارد شد آنچه که افئده مقرّبین... را گداخت.»
[xxvii][27]ــ سورۀ الملوک، چاپ تهران، ص11؛ آثار قلم اعلی، مؤسسه مطبوعات امری، تهران، 131 بدیع، 12/5: در وصف قرآن میگوید: «کتاب قدس حفیظ الذی نزّل علی محمد رسولالله و خاتمالنبیین و جعله حجهً باقیهً من عنده و هدیً و ذکری للعالمین.
[xxviii][28]ــ اشراقات، همان، ص293. نیز برای عبارتی به همین مضمون رک: کتاب بدیع، ص293
[xxix][29]ــ مائده آسمانی، به اهتمام عبدالحمید اشراق خاوری، مؤسسه ملی مطبوعات امری، 260/4
[xxx][30]ــ جواهرالاسرار، میرزاحسینعلی بهاء، ص48
[xxxi][31]ــ آثار قلم اعلی، 49/3
[xxxii][32]ــ رحیق مختوم، 78/1
[xxxiii][33]ــ قاموس توقیع منیع، 144/1. در قاموس ایقان (/304ــ303)... نیز تصریح میکند که جمال مبارک، در آیات مقدسه به صراحت ذکر کردهاند که نبوت و رسالت به حضرت محمد(ص) انتها یافت.
[xxxiv][34]ــ مفاوضات، عبدالبهاء، ص 124. در مورد آشنايى با استدلالهاى بهائيان براى اثبات عدم خاتميت حضرت رسول ر.ك، فرائد، نوشته ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، چاپ نفقه حاج عبدالكريم تهرانى، طبع بمطبعة هندية بشارع المهدى، بالازبكية»، و رد كتاب مذكور تحت عنوان «بهائى چه مىگويد»، تأليف جواد تهرانى، دارالكتب الاسلامية، تهران 1346
[xxxv][35]ــ اشراقات (الواح مباركه حضرت بهاء الله جل ذكره الاعلى، شامل اشراقات و چند لوح ديگر)، ص 246: «يَومى از ايام در ارض طاء [= طهران] كه مقرّ سلطنت ايران است مشى مىنمودم، بغتتاً [ناگهان] از كلّ جهات، حنين مرتفع [ناله بلند شد]؛ بعد از توجه، ناله منابرى كه در مُدُن و ديار آن اقليم است اصغاء شد و به اين كلمات ذاكر - الهى، الهى، خاتم رُسُل و سيّد كل، رسول الله روح ماسويه فداه، ما را از براى ذكر و ثناى تو ترتيب داده... و حال معشر جهلا بر ما به سبّ و لعن حضرت مقصود مشغولند. الهى، الهى، ما را نجات بخش».
[xxxvi][36]ــ اشراقات، ص252
[xxxvii][37]ــ اشراقات، همان، ص293. نیز برای عبارتی به همین مضمون رک: کتاب بدیع، ص293
[xxxviii][38]ــ به عنوان نمونهای ازاینگونه مغالطات در منابع بهائی رک: اسرار الآثار، فاضل مازندرانی، 163/3 به بعد؛ خاتمیت، روحی روشنی، فصل اول و نیز ص33 و ...
نيز تابان گشته و مواردبسياري را مي توان نشان داد كه گوياي اين عقيده ي راستين است و نشانه ي تناقض گوئي بهائيان است :
۱- بهائيان نسبت به مكتب شيخيه بويژه خودِ شيخ احمد و سيد كاظم رشتي احترام و تكريم شاياني قائل هستند و سخن اين دو را عين حقيقت مي دانند ، بدين مناسبت ترجمه ي عبارات سيد كاظم رشتي را در صفحه ي۱۴۷ كتاب مجموعه الرسائل ( رساله ي عزّيه ) مي آوريم :
" همه ي مسلمانان هم آواز و هم رأي شده اجماع دارند بر اينكه به يقين ، نبوت الهي با برگزينش حضرت رسول اكرم پايان يافته و تا ابد هركس كه به حدّ تكليف ديني رسد بايستي زير لواي آئين اين پيغمبر به سر برد . "
۲-ميرزا علي محمد باب نخستين رهبر بهائيان در ابلاغيه ي ( الف ) خود كه درسال ۱۲۶۱ هجري قمري نگاشته شهادت مي دهد كه :
( وَ لم يُنسَخ شَريعَتُه وَ لم يُبدّل مِنهاجُه وَ مَن زادَ حَرفا " أو نَقصَ شيئا " مِن شَريعتِهِ فَيَخرُج فِي الحينِ مِن طاعَتِك وَ أنّ الوَحيَ بمِثل ِ ما نُزّلَ عَليهِ قد انقَطَعَ مِن بَعدِه ِ مِن عِندك )
ترجمه : شريعت رسول اكرم نسخ نشده و روش او دگرگون نگشته و هركس كه حرفي بر آئين او بيفزايد و يا از آن بكاهد ، بيدرنگ از طاعت تو بيرون خواهد شد و همانا وحي الهي كه بر او فرود مي آمد پس از او پايان پذيرفت . (اسرارُالآثارجلد يكم صفحه ي ۱۸۰ نوشته ي فاضل مازندراني از مبلغين بهائي)
۳- اشراق خاوري از مهمترين مبلغان بهائي در كتاب رَحيق ِ مَختوم جلد يكم صفحه ي ۷۸ در ذيل كلمه ي خاتميت چنين مي نويسد :
( در قرآن ، سوره ي احزاب ، محمد رسول الله را خاتم النبيين فرموده ، جمال مبارك ( ميرزا حسينعلي ) جَل جَلاله در ضمن جمله ي مزبور مي فرمايد كه مقام اين ظهور عظيم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است زيرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گرديد . )
نظير همين بيان را درباره ي همين كلام ، آقاي اشراق ، در صفحه ي ۱۱۴ جلد يكم قاموس ِ توقيع ِ مَنيع دارد ، آنجا مي گويد :
(مقصود آن است كه در قرآن مجيد ، خداوند مَنان حضرت رسول "ص" را خاتم النبيين ناميده و سلسله ي نبوت را به وجود مباركش ختم كرده و درسوره ي احزاب نازل شده قوله تعالي : " ما كانَ مُحمدٌ أبا أحَدٍ مِن رِجالِكُم وَ لكِن رَسول َ الله ِ وَ خاتم َ النبيين " )
و درجلد دوم همين كتاب صفحه ي ۳۷۷ درترجمه ي لغت "خَتميت " مي نويسد :
( خَتميت = آخِر بودن ، صفت مختصّ ِ به حضرت رسول )
با عنايت به آيات كريمه ي قرآني و احاديث ِ شريفه ي اسلامي و متون ِ معتبره ي بهائي ، براي هيچ خردمندي ، جاي كمترين ترديدي ، در درستي عقيده ي خاتميت نمي ماند و اصالت آن مسلم مي گردد و ثابت مي شود كه رهبران بهائي هم نتوانسته اند در مقابل اين اصل اصيل اسلامي از مدارك و مستندات معتبرچشم پوشي نمايند و به تناقض گوئي هم افتاده اند .
بهائيان گويند: "" تعبير خاتم النبيين تنها نيامدن " انبياء " را ميرساند لذا مي توان چشم به راه " رسولان " بود.""
پاسخ :
۱- گويا " فرهادِ" ما هم " به خواب شيرين " رفته كه هرچه مي گوييم شواهد ِ خاتميت ، تنها اين عبارت نيست هيج اثر نمي كند ، يكبار ديگر مبحث يكم را بنگريد تا پاسخ اين گفتار بيهوده را بيابيد .
ما به اميد بيداري آنان مجدداً اين سخن بهاء را درباره ي پيامبر (ص) از صفحه۲۹۳كتاب اشراقات شاهد مي آوريم ، شايد كه به راه آيند :
( بهِ انتَهَتِ الر ِِسالة ُ وَ النُبُوَة ) يعني : به او رسالت و نبوت ، هردو پايان پذيرفت .
۲- " نبي" در زبان عرب يعني " خبر دار و خبر دهنده " و "رسول" يعني "فرستاده شده ".
به پيامبران الهي نبي مي گوييم زيرا اَخباري از جانب خدا مي آورند ، و رسول مي گوييم زيرا از سوي او گسيل گشته اند و اين دو لقب با هم مباين نيستند و مي توان به يك نفر هر دو لقب را داد ( مانند خود پيغمبر ما ).
اما نكته اينجا است كه اگر ، تنها گفته شود كه " نبي" نمي آيد ، براي درك خاتميت كافيست زيرا وقتي كسي نبي نباشد "خبر" يا پيامي نخواهد داشت و آنگاه رسول ِ بدون ِ "پيام"ديگر"پيامبر" نخواهد بود. مانند اينكه همه ي كارمندان اداري "رسول دولت" هستند ، اما آن دسته از ايشان سِمَتِ شريفِ آموزگاري را خواهند داشت كه دانش و بينش ِ خاص ِ آموزش و پرورش را دارا باشند و گرنه ، در عين ِ رسالتِ دولتي به كار ِ تدريس در آموزشگاه نخواهند خورد.
پس با "ختم نبوت" ، خواه ناخواه ، " رسالت تشريعي " هم پايان خواهد يافت و ديگر ديانت تازه اي نخواهد آمد .
All Rights Reserved
2008 ©
Efsha-Bahaism.Blogfa.Com
Best Resolution : 1024 X 768